تبليغاتX
بدون مرز
بدون مرز

از حال و روزهای بی تخت جمشید کشورم که بگذرم ...

تقویمم را هم چشم بسته تاراج کنند ،بعضی از شب هایش را

نمیتوانند از هویتم حذف کنند....

یلدا ، اتفاق کشداریست که بی دلیل سر حالم می کند .......

پاییز که جان به جان ِ درخت ها میکند

دنیای زیر پایم پر از زرد و قرمز هاییست که از بهشت قرض آورده اند

مهرش را حرام ِ مدرسه ها میکنم ...

آبانش را به رخ ِ چتر ها میکشم ...

آذرش را ............

یلدا که میشود انگار تمام دنیا را به من داده اند ....

انگار با تمام دست های جا مانده از مادر بزرگ خاک خورده ام

دارم برای آدم برفی های آبستن ، شالگردن میبافم ....

ذوق ِ برف میکنم ...

ذوق ِ زمستانی که مرا از تمام دغدغه هایم رو / سفید میکند .........

فردا شب .... ساعتم خواب هم بماند ،

تمام حرف های نگفته ام با پدر را بی خیال میشوم

زیر ِ مبل ها میزنم ... تن به کرسی میدهم که جای پدر بزرگم خالی نباشد

مینشینم کنار مادرم ...حتی اگر دلش از تفاوت هایمان / گرفته باشد ...

5 ساله میشوم در دانه های یاقوتی ِ انار ....

می دانم برای یک شب هم که شده میشود

تمامی دنیای فردی را در یک اتاق جا گذاشت

و برای لمس دلتنگی های از دل افتاده ...

دور آدم های دوست داشتنی روز های دور نشست

همین یک شب به احترام دختر مو سیاه ِ ایران زمین

که طول ِ گیسوانش از امتداد ِ شب بیشتر است ....

همین یک شب ، زیر سیگاریم را بر عکس میکنم ...

لباس محبوب ِ مادر را میپوشم ...

و با پدر از همان حرف هایی میزنم که

دلمان برای گفتنش به هم تنگ شده ...............

این یک شب آنقدر / شرف دارد

که طول بکشد / آنقدر بکشد که زخم هایم آرام ِ نزدیکانم شود

*********************

یلدا ... بنشیند بر سر ِ سفره ای که

گیسوان ِ سپید مادر بزرگ

عینک ته استکانی ِ پدر

و چروک های صورت مادر

یادم برود .........

دست های قرمز انار خورده ام را روی صورتشان بکشم ....

و بعد ِ مدت ها لمیدن در مستطیل ِ چوبی ِ اتاقم

یک شب را ...در آغوششان خوابم ببرد .........




هومن شریفی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:51 توسط مقــداد| |

چه زود فراموش کردیم
دختری را که در امیر آباد روی آسفالت داغ آخر خرداد
غرق در خون با چشمان باز جان داد
چه زود فراموش کردیم ناله های مادری
که منتظر بازگشت آزادی پسرش بود
اما غافل از اینکه پسر خیلی قبل ها آزاد شده بود
و تنها جسمش در بند بود
مانند نوش دارو ...
چه زود فراموش کردیم پیرمرد نقاشی را که
امید را دوباره در ذهن یخ زده نسل من سبز کرد
چه فراموش کردیم همکلاسی مان را
مجید را
مجیدی که با شرفش آزادی را از قلب استبداد فریاد میزند
راستی کسی خبر از ترانه های سوخته سرزمینم دارد ؟
کسی در این هیاهوی وال استریت از آقا منصور خبر دارد ؟
راستی کسی میداند با 3000 هزار میلیار تومان میشود
به نرگس و دوستانش دوباره لبخند را هدیه کرد ؟
میگویند دریاچه دیار بابک دارد جان میدهد و نفس های آخرش را سخت میکشد
مانند نسل من آهسته و آرام بیصدا...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 13:19 توسط مقــداد| |

آخرین سنگر سکوته

                       خیلی حرفا گفتنی نیست

                                                 آسمونشم بگیرید 

                                                         این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته

             خیلی حرفا گفتنی نیست

                                   ای برادرای خونی

                                                         این برادری تنی نیست

 موج دستای من و تو

                      دست دریا رو گرفته

                                         عکس تو با سرمه‌ی خون

                                                             چشم دنیا رو گرفته

ما که از آوار و ترکش

           همه رو به جون خریدیم

                                          تو بگو همسنگر من

                                                        ما تقاص چی رو می‌دیم

آخرین سنگر سکوته

                 حق ما گرفتنی نیست

                                          آسمونشم بگیرید

                                                        این پرنده مردنی نیست

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 14:58 توسط مقــداد| |


تنها تر از قبلم
دنیا چه بی رحمه
دلتنگی و بغض
زندونی میفهمه

رویای تو رویای دنیامو گرفته
دستای تو، دستای تنهامو گرفته

من با تو ام ، تو با منی ،
عطر تورو حس میکنم
شب موندنی نیست ...
گریه نکن ، گریه نکن
این جاده بی چشمای تو پیمودنی نیست

اینجا شبه ، اینجا شبه
اما بیدارم
اینجا همه با هم بدن ،
اما ببین من دوستت دارم

لا لای میگم خوابت بگیره
بیدار شی
اون سمت شهر خوشحال و خندون
لالا لالا لالا لالا
فردا بهاره ، بیخیال بغض زندون
لالا لالا لالا لالا
فردا جهان بهتری میشه برامون
لالا لالا لالا لالا
فردا بدون چتر میریم زیر بارون

گریه نکن اشکاتو میبینه خدامون
گریه نکن سر میرسه آخر زمستون...

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:36 توسط مقــداد| |

ماه مبارک رمضان هم هست. همه‌ی کافه ها بسته شده و مذهب خیلی دموکرات و آزادیخواه اسلام به موجب نهی از منکر همه جور تظاهر به روزه خوردن را قدغن کرده. تقیه دروغ مصلحت‌آمیز و سیکیم خیاردی. مثل اینکه اگر من مسهل می‌خورم همه مجبورند مسهل بخورند یا ادای مسهل خوردن را دربیاورند. اینها عنعنات است – تنها لغتی است که میهن عزیزمان را کاملاً بیان می‌کند.
نامه‌ صادق هدایت به حسن شهید نورائی ۱۱ تیر ۱۳۲۹

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 3:32 توسط مقــداد| |

من که تصویری ندارم در نگاه کسی هیچ کس

خوب شد هرگز نبودم تکیه گاه هیچ کس

کاش فنجانی نسازد کوزه گر ازخاک من

تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس

بهترین تقدیر گل چیدن و پژمردن است

سعی کن هرگز نباشی دل به خواه هیچ کس

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 12:28 توسط الناز| |

دلم تنگـــــــه که شالت رو دوباره سبــــــــــــــز بندازی!

دلم دلتنگه حرفاته: که فردامون و میــــسازی...

دلت لبریز از خونه ولی ''مـــــــردونه'' ایستـــــــادی!

بریدن پاتو از خونه... نمیـــــــدونن ''نیفتادی''....

نمیدونن تو زندون هم،'' نـــــه'' کم میشی ''نـــــه'' میمیری...

هنوزم دست بانــــــــــــــو رو'' بلند و سبز'' میگیری...

''دلم'' از دستشون ''خـــــــونه''... هموناییکه '' بی رحمن ''....

از '' آزادی '' چی میدونن فقط '' باتومو '' میفهمن

هنوزم توی روزی که ''  نـــــــدا  '' روی زمین افتاد

یه '' سبز '' ساده می پوشم، بدون حرف و '' بـــــــی فریاد ''...

هنوزم پیرمردامون تو دستاشون یه '' دستبنده ''...

هنوزم '' مادر ســـــــهراب ''... به امید '' تــــــــــــــو '' میخنده


یه روزی میشه این کابوس... از این بی خوابی'' رد '' میشه!

یه روزی دست این ملت... از این زنـــــــدونا '' رد '' میشه!

یه روزی که '' تـــــــو میدونی '' میاد و دور نمی مونه...

همه دنیای من شاهد، که حرف '' زور '' نمـــــــــــــــــــــی مونه....



دانلود آهنگ دلتنگي از آريا آرام نژاد


دانلود از سرور ديگر

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:54 توسط مقــداد| |


همچنان حدیث بگو و قرآن بخوان
سینه چاک بده و خدا خدا کن
تو موفق شدی ...
وقتی به زنی حامله تجاوز شد،
وقتی بطری جوابِ اعتراضِ برادرم شد،
وقتی تاریخِ ایرانِ آریایی را دزدیدی،
وقتی جگرِ مادرم سوخت،
وقتی پدرم از خجالت شب به خانه نیامد...
فک کن از خدا بریدم!
سلامِ مرا به خدایت برسان و بگو:
خداحافظ من ارشاد شدم ..

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 13:13 توسط مقــداد| |

یکسال دیگر هم گذشت خیلی زود گذشت ولی خب یکسال دیگه به سن من اضافه شد نمیدونم بزرگ شدم یا نه کوچک موندم نمیدونم چی بودم و چی شدم نمیدونم اصلا این روز برای کسی مهم هستش یا نه ؟ نمیدونم اصلا کسی هست که بخاطر ورود من به این دنیا خوشحال باشه ؟ همیشه سعی کردم خوب باشم حداقل پیش وجدان خودم خیالم راحت باشه اما نمیدونم واقعا خوب بودم یا نه ؟
راستش دلم واسه بچگیام تنگ شده همون موقعی که با یه توپ پلاستیکی تو کوچه های محل گل کوچیک میزدیم همون موقع که وقتی نوک مدادمون یه ذره کند میشد سریع با تراش تیزش میکردیم همون موقع که واسه  سه ماه تعطیلی لحظه شماری میکردیم و ... دنیای زیبا و رنگارنگ بچگی خیلی قشنگ بود یادش بخیر...
اما از دنیای بزرگی تنها چیزی که واسم قشنگ بود عشق و آشنایی با کسی بود که بهم نشون داد دنیا میتونه حتی تو بزرگی هم قشنگ باشه رنگارتگ باشه لذت بخش باشه هر چند کوتاه مدت و گذرا...
میگن این روز بیشتر آدما کادو میگرن اما هیچ کادویی خوشحالم نمیکنه جز شادی و لبخند و سلامتی کسی که تنها آرزوی زندگیمه و امیدوارم به آرزوهاش برسه...
به سلامتی کسی که واسه اولین بار عشق رو بهم نشون داد به سلامتی چشمایی که نگاهشون هنوز تو یادمه به سلامتی دستایی که هنوزم دستم گرماشون رو داره به سلامتی صدایی که زیباترین اهنگ زندگیم بوده و هست  به سلامتی کسی که روبان سبز یادگاریم پیشش هست به سلامتی کسی که امسال به عنوان اولین نفر تولدم رو بهم تبریک گفت ...

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 0:10 توسط مقــداد| |

به خیابان می بریم همه آواز های پاک را

همه پرچم های زیر سقف ها را، فروخفته ها را

درون روز های آفتابی



همه اشک های شوق را روی خیابان می ریزیم از نو

با همه کلمات فرو خفته در حلقوم های متورم

با دست هایی که به هم می دهیم از نو

و حلقه هایمان را می گستریم با نجواهایمان روی خیابان های جدید

نعره ها بلند تر می شوند و پاهای مطمین می پیوندند

به گام هایی که از جاده ها آواز می دهند خشت و چوب محلات را



تا جاده ها دوباره دریابند پرچم های محبوب شان را

و بادهای امید فراگیرند موهای پریشان را در خیابان ها



موهایت را دوست میدارم

که از این پس با نوار سبز می بندی که از این پس نوار سبز را نمی گشایی

و گونه هایت را با اشک های پایان ناپذیر که می درخشند از خشم

و لبانت را که می لرزند از امیدی که این همه دور است



تو را دوست می دارم

زین پس بیا میدان های مان را رها نکنیم و فریاد های مان را از دست ندهیم



از جاده ها

با پا هایمان به زندان ها و خانه ها نرویم

بگذار نعش های مان را بر دوش بکشند



اشک هایم را ببوس و در کنار پرچمی که بلند کرده ام با ایست

و بیندیش به صبحی که همه بیدار می شویم

در بستر های آفتابی شهریکه فرسنگ ها دور است از دیکتاتور



جسدم را به کرکس ها بگذار

اصلن مرا به خاک نسپار

تنها

پرچم ام را سبز نگهدار




نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 3:48 توسط مقــداد| |


آنها فقط از فهمیدن تو میترسند...